راهنمای عبور از مرز با اسب

horse

در مبحث قبل و برای تشریح مثال عملی عبور از مرز خواندیم که نگارنده با چه مشقتی از مرز عبور کرد و بعد از ساعتها سرگردانی در کوهها دوباره به طرز معجزه آسایی سر از خاک وطن درآورد…بازگشت به خاک وطن همیشه همراه با غلیان احساسات و بارش اشک شوق نیست… لااقل در مورد نگارنده اینگونه نبود…حتی مانند رهبر معظم سابق اینگونه هم نیست که احساسی نداشته باشید…در ان موقعیت اولین کلمه ای که بعد از فهمیدن اینکه در خاک وطن هستیذ بر زبانتان جاری میشود «اوه شت!» می باشد و اولین فکری که به ذهنتان میرسد این است که آن قاچاقبر بی همه چیز را پیدا کنید و او را به سزای عملش برسانید…توصیه اکید من به شما این است که بروید به سراغ دومین چیزی  که به ذهنتان میرسد…یعنی قاچاقبر را پیدا کنید و از او خواهش کنید که بازگشت مفتضحانه ی

شما به خاک وطن را به دیده ی اغماض نگریسته و دوباره هرجور که صلاح دانست از مرز ردتان کند…بعد از ساعتها پرس و جو اگر شانس با شما یار باشد، بالاخره ردی از قاچاقبرتان پیدا میکنید و سرانجام با او رو در رو میشوید…او به محض دیدن شما شروع میکند توی سر خودش زدن و حمله به شما که بیچاره اش کرده اید و سی سال است آدم رد میکند و تا به حال پپه ای مثل شما به تورش نخورده و ریده اید توی رزومه ی کاری اش و خلاصه شما در آن موقعیت فقط باید قیافه تان را شبیه گربه ی shrek کنید و خواهش کنید بی تجربه گی و حماقت شما را ببخشد و دوباره ردتان کند…

از آنجا که  حتی فکرش را نمیکنید که بتوانید دوباره «ماموریت غیر ممکن» شب قبل را برای عبور از مرز انجام بدهید خواهش میکنید که این بار با اسبی، الاغی، گوسفندی چیزی شما را رد کند…قاچاقبر میگوید باید بررسی کند و به موقعش به شما خبر میدهد و تا اطلاع ثانوی  شما را در یک آغل متروکه زندانی میکند…ساعتها در آن آغل، بدون چراغ و دستشویی و آب آشامیدنی منتظر میمانید و این زمان فرصت خوبی ست که بتوانید حس بگیرید. حس گرفتن برای این است که اگر قرار شد در پوست گوسفند و همراه با گله های در حال چرا از مرز رد بشوید از پس نقش خود به خوبی بر بیائید و لو نروید. مواردی گزارش شده که اشخاص انقدر در نقش خود فرو رفته بودند که دوباره همراه گله به آغل برگشته و در پاسخ قاچاقبرشان که با دهان باز علت برگشتنشان را پرسیده گفته اند که من پناهجو نیستم…من گوسفند مش حسنم!
برگردیم سر درسمان…قاچاقبر پس از ساعتها بالاخره به سراغتان می آید و اعلام میکند که بعد از تاریک شدن هوا دوباره از مرز ردتان خواهد کرد و با لبخندی اضافه میکند که این بار یک قدم هم پیاده روی نخواهید داشت و سوار بر اسب از مرز عبور میکنید…با شنیدن این خبر قاچاقبر را در آغوش میکشید و خودتان را سوار بر اسب سفیدی تجسم میکنید که در حالی که دنباله ی شنلش چون پرچمی در احتزاز می باشد و به سوی آزادی رهسپار است…در همین حین قاچاقبر به شما نزدیک میشود و با لحن مهربانی که انگار دارد با یک شهید زنده صحبت میکند و یا قرار است شما عملیاتی انتحاری انجام بدهید میگوید: » داداشم…فقط یک چیز ازت میخوام…فقط یک چیز…ده دقیقه خودت را روی اسب سفت نگه دار…همین…!» این را میگوید و لحظاتی در چشمهایتان نگاه میکند و میرود…دلشوره میگیرید…

در ساعت مقرر صدای شیهه و خرخر اسبها از بیرون آغل به گوش میرسد و ناگهان در آغل باز میشود و قاچاقبر سراسیمه و با عجله ازتان میخواهد که خارج شوید…بیرون آغل ده اسب هرکدام به اندازه ی یک وانت نیسان کنار به کنار ایستاده اند و نفس نفس میزنند اما هرچه چشم میگردانید اسب شما نیست…یعنی پشت همه ی اسبها دبه های بزرگ گازوئیل هست و عملا هیچ کجا جایی برای نشستن نیست…در همین فکرها هستید که قاچاقبر با صورتی برافروخته  و حرکاتی عصبی  دست میاندازد بین لنگتان و پرتتان میکند روی یکی از اسبها و تا بخواهید بفهمید چه شده از آن ور اسب افتاده اید پائین…! قاچاقبر فحشی میدهد و دوباره پرتتان میکند روی اسب…همراهان قاچاقبر که بی دست و پایی شما را میبینند چیزهایی به کردی به او میگویند و شما فقط لفظ «چاقال» را متوجه میشوید…! به خودتان نگاه میکنید …نگران کوله ی لپ تاپی هستید که روی دوشتان است و فکر میکنید شاید ضربه خورده باشد… دبه های گازوئیل انقدر بزرگند که اگر بخواهی روی آن بنشینی باید پاهایت را صد و هشتاد درجه باز کنی…میروی جلوتر و روی گردن اسب مینشینی…نه زینی…نه دهنه ای…نه رکابی…به قاچاقبر میگوئی دقیقا چی را باید سفت بگیرم که نیفتم.. ؟ قبل از اینکه کسی جوابت را بدهد این کاروان سراسیمه به راه افتاده است…
به خودتان که می آئید میبینید گوش حیوان زبان بسته را گرفته اید و با هر حرکت اسب مثل یویو بالا و پائین میروید…حساب میکنید حدود بیست ثانیه پشت اسب دوام آورده اید و فکر میکنید که ده دقیقه ای که قاچاقبر قولش را داده هیچگاه تمام نخواهد شد…هنوز دقیقه ای اول نگذشته است که مثل سنده ای به زیر پای اسبها می غلطید…! باز فحش است و باز لنگتان را میگیرند و این بار روی اسبی دیگر میاندازند که چیزی به جز گوش برای چنگ انداختن دارد…با همه ی قدرت میله ای را که از کنار گردن اسب بالا آمده چنگ میزنید و لحظه ها را میشمارید…کاروان میرود و میرود تا به جایی میرسد که قرار است از جلوی دید پاسگاه مرزی رد شود…تا الان یورتمه میرفتند و شما با قل هو والله خودتان را پشت اسب نگه داشته بودید…حالا که قرار بود چهار نعل بروند نمیدانید چطور قرار است روی گردن اسب باقی بمانید…روبرو دره ایست که شیب آن شما را به وحشت می اندازد و حتی تصور هم نمیکنید که قرار است به حالت تاخت در این وضعیت وارد این دره شوید…اما وارد میشوید و همزمان صدای فریاد ایست از پاسگاه بلند میشود و پشت بندش فحش ناموس است که به سمت کاروان گازوئیل سرازیر میشود…سر اسب که میرود توی دره طبیعیست که باز از روی اسب می افتید و این بار دیگر پشت سرتان یک گله اسب با بار گازوئیل است که مثل بهمن میخواهد از رویتان عبور کند…با زندگی خداحافظی میکنید و فکر میکنید که بالاخره هرکس سرنوشتی دارد…پناه پژوهان عزیز…در این مواقع همیشه یکی دو غلت بزنید و سعی کنید از مسیر حرکت اسبها دور شوید…نگارنده چنین کرد و خب اکنون زنده  و در خدمت شماست…وقتی کاروان قاچاق از نزدیکی پاسگاه مرزی در حال تاخت عبور میکند حتی خود خدا هم نمیتواند آن را متوقف کند و قطعا انتظار بی جایی ست که کاروان بایستد و دوباره تو را سوار کند و ادامه بدهد.. بلند میشوی و میدوی و میدوی و میدوی و آنقدر میدوی که سرانجام در خاک ترکیه به کاروانی که چند کیلومتر جلوتر ایستاده و دارد استراحت میکند میرسی…حالا دیگر خطر رفع شده و تو همراه با کاروانی با بار گازوئیل قاچاق به سمت آزادی در حرکتی…!

News Link: iranwire.com

لینک گروهای فیسبوک وبلاگ پناهندگی: گروه اطلاع رسانی ، گروه پرسشهای پناهجویان

عضو پیج رسمی ما در فیس بوک شوید: facebook.com/Refugee.Seekers

  • لطفا از مطالب وبلاگ بدون استقاده از منبع در جایی استفاده نکنید.
  • برای لینک کردن، آدرس این پست را از آدرس بار بالای مرورگر کپی کرده و به کل مطلب لینک کنید، با این کار، بالا بودن فرهنگ خود را نمایان کنید.
Advertisements

پیامی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s