چگونگی رد شدن از مرز ایران با پای پیاده

turkiye

برای عبور از مرز اولین گزینه ای که هر قاچاقبر پیش رویتان میگذارد عبور پیاده از مرز است. عبور پیاده از مرز خود  به دو صورت فشرده (ضربتی) و عادی انجام میپذیرد.
در پیاده روی عادی که ممکن است ده تا دوازده ساعت طول بکشد شما به هیچ وجه با پاسگاه مرزی برخورد نمیکنید و این یعنی نیازی به سینه خیز رفتن، دویدن، کلاغ پر، پا مرغی، غافلگیر کردن، یکتا پرنده و خفه نمودن پرسنل غیور مرزبانی نخواهید داشت…! میتوانید هدفون توی گوشتان بگذارید و با آهنگ زیبای «همچنان پای پیاده…فارغ از صدای خشم آسمونی…بیخیال از غصه ها و قصه های برگای زرد خزونی…» جاده های بی کسی را  در کنار قاچاقبر خود و احتمالا چند پناهجوی دیگر (عموما افغان)  بپیمائید و بپیمائید و بپیمائید تا از دور یک آبادی ببینید…اینجاست که قاچاقبر چراغهای آبادی را که در افق سوسو میزند  به شما نشان میدهد و  میگوید این هم از ترکیه و توضیح میدهد که در آنجا شخص دیگری منتظر شماست و شما را به انکارا خواهد برد و با گفتن این حرفها برایتان اقامت خوشی در ترکیه آرزو میکند و خودش بازمیگردد و در افق محو میشود.

وقتی به آبادی میرسید سعی میکنید با ایما و اشاره، با اهالی ارتباط برقرار کرده تا آب و غذا و جایی برای استراحت به شما بدهند تا رابط دوم به سراغتان بیاید.همینجور که دارید لال بازی در میاورید متوجه میشوید که طرف دارد به فارسی سلیس  به رفیقش میگوید: »  اصغر… انگار خارجیه طرف… چی میگه ؟ آب میخواد…؟»
باورتان نمیشود که طرف فارسی بلد است…از خوشحالی اینکه در دیار غربت هم زبانی یافته اید اشک در چشمانتان جمع میشود و او را به آغوش میکشید…برایش توضیح میدهید که به صورت قاچاقی از مرز رد شده اید و قرار بوده همکار آقای قاچاقبر به استقبالتان بیاید و با ماشینش شما را به آنکارا ببرد…طرف میخندد و برایتان توضیح میدهد که اوسکول شده اید و اضافه میکند اسم دهی که واردش شده اید » قارپوزآباد سفلی» ست و اینجاست که میفهمید به طرز مایوس کننده ای هنوز در خاک ایران هستید…!

پناه پژوهان عزیز…توصیه من به شما نوگلان باغ غربت این است که هیچوقت دست قاچاقبر خود را رها نکنید و اجازه ندهید که از میانه ی راه به هر بهانه ای شما را روانه کند و خودش بازگردد…اگر سی متر جلوتر خود «رجب طیب اردوغان» هم ایستاده بود و برایتان دست تکان میداد، شما از قاچاقبرتان بخواهید که قدم به قدم همراهی تان کند تا دست شما را بگذارد توی دست اردوغان و بلافاصله هم از اردوغان کارت شناسایی اش را طلب کنید که رکب نخورید…!

مطالبی که عرض شد از تجربیات سایر پناهجویان بود…نگارنده خود از آنجا که از آمادگی جسمانی و رزمی کامل برخوردار است برای عبور از مرز روش «فشرده و ضربتی» را انتخاب نمود… در اینجا بنده مو به مو به بیان تجربه ی خود خواهم پرداخت…خواندن این بخش از نوشته به علت داشتن صحنه های تکان دهنده به بیماران قلبی، زنان حامله و کسانی که بیماری صرع و یا بی اختیاری ادراری دارند و همچنین به پناهجویان زیر 21 سال توصیه نمیشود… من خواهش میکنم این دوستان هم اکنون کلاس را ترک کنند و ادامه ی درس را از جلسه ی بعد پیگیری نمایند…

عبور ضربتی از مرز نیاز به آمادگی جسمانی در حد رمبو دارد…البته قاچاقبر این را به شما نمیگوید و فقط میگوید: «داداشم… موقع رد شدن یه مقدار باید زرنگ باشی و بجنبی…باشه؟ »
در عمل این «یه مقدار زرنگ باشی و بجنبی» یعنی حدود نیم ساعت سینه خیز به سمت تپه ای در نقطه صفر مرزی حرکت کنی… پونصد متر از تپه ای با شیب شصت درجه که بر فراز آن دکل نگهبانی ست  به صورت پامرغی و در کمترین زمان بالا بروی …به فراز تپه که رسیدی حدود یک کیلومتر به صورت زیگزاگ در برابر دیدگان حیرت زده ی نگهبان بدوی و حتی اگر مرزبان غیور، از برجک نگهبانی اش فحش ناموس هم داد نایستی… و با همه ی اینها همیشه باید آمادگی این را نیز داشته باشی که اگر گشت مرزبانی ناگهان جلوی راهت سبز شد بتوانی با یک حرکت گردنش را بشکنی…!
البته جای نگرانی نیست چون قاچاقبر در تمام این مراحل از دور با دوربین دو چشمی مراقب شماست و تخمه میشکند…ایشان قبل از حرکت نقشه ی راه را هم مو به مو برایتان ترسیم میکند… چیزی که قاچاقبر به شما نمیگوید این است که کل این فرایند، به آمادگی جسمانی به مراتب بیشتر از رمبو نیاز دارد و چیز مهمتری که نمیگوید این است که اگر به فرض محال به سلامت برسید به خاک ترکیه باید بقیه ی راه را بو بکشید… چون عمرا کسی آن سوی مرز منتظرتان باشد…

باید صادقانه اعتراف کنم که نگارنده با وجود تمام توانائیهای جسمانی اش هنوز مرحله ی سینه خیز تمام نشده بود قلبش توی دهانش میزد و تصمیم به بازگشت داشت و حالا تصور بفرمائید که همه ی این هفت خوان را رد کرده باشی و آن سوی تپه در خاک ترکیه در تاریکی مطلق گوش تیز کنی که قاچاقبر دوم برایت صدای سیرسیرک در بیاورد و تو به سمتش بروی و خبری از او نباشد… سه چهار ساعتی که  دور خودت گشتی و از سر استیصال هر سیرسیرکی که صدا داد را قسم دادی که جون مادرت تو قاچاقبر من نیستی؟ آن وقت کورمال کورمال توی این کوهها انقدر میچرخی و میچرخی و میچرخی تا در نهایت سو سوی چراغهای دهی را از دور ببینی و وقتی که بعد از ساعتها پیاده روی و جنگیدن با چند گله سگ خر به ده میرسی و با لال بازی میخواهی کسی یک جرعه آب بهت بدهد که سقط نشوی  تازه میفهمی که همه فارسی بلد هستند و تو به طرز معجزه آسایی دوباره برگشته ای به خاک وطن!

تا اینجا این «خروج» و «دخول» به مرز را داشته باشید تا بقیه ی این حکایت عبرت آموز را در جلسه ی آتی برایتان تعریف و «هت تریک» خود را کامل نمایم.
لطفا به آن دوستانی هم که به خاطر ناراحتی های قلبی و گوارشی و غیره جلسه را ترک کرده بودند بگوئید جلسه ی بعدی هم نیاز نیست تشریف بیاورند…سر بزرگ این داستان هنوز در زیر لحاف است!

News Link: iranwire.com

لینک گروهای فیسبوک وبلاگ پناهندگی: گروه اطلاع رسانی ، گروه پرسشهای پناهجویان

عضو پیج رسمی ما در فیس بوک شوید: facebook.com/Refugee.Seekers

  • لطفا از مطالب وبلاگ بدون استقاده از منبع در جایی استفاده نکنید.
  • برای لینک کردن، آدرس این پست را از آدرس بار بالای مرورگر کپی کرده و به کل مطلب لینک کنید، با این کار، بالا بودن فرهنگ خود را نمایان کنید.
Advertisements

پیامی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s