چگونگی پیدا کردن قاچاقبر مناسب

border control

خب…همانطور که مستحضر هستید مهمترین تصمیم در زندگی هر پناهجو پیدا کردن و انتخاب قاچاقبر می باشد. اهمیت این مساله تا بدانجاست که  انتخاب همسر در برابر این انتخاب، در مرحله ی

دو اهمیت قرار دارد. علت این مساله هم روشن است چون اگر شما در انتخاب همسر اشتباه کنید اگر مرد باشید که مهریه ی طرف را هشتصد قسطش میکنید و ماهی نصف ربع سکه ی الیزابت میدهید و خلاص میشوید  و اگر زن باشید یک کلام میگویید مهرم حلال جانم آزاد و بر میگردید به آغوش پر مهر پدر و مادرتان.
اما اگر زبانم لال…زبانم لال در انتخاب قاچاقبر اشتباه کنید و بالفرض گیر کسی بیفتید که کار اصلی اش قاچاق اعضای بدن است، هر تکه تان از یک گوشه ی دنیا سر در می آورد و یا اگر خوش شانس و البته جنس لطیف باشید سر از اوکراین در می آورید و از آنجا هم به عنوان جنس اوکراینی صادر میشوید به کشورهای حوزه خلیج فارس و تا آخر عمر همه اش باید برهنه دور یک میله

بچرخید…!

پس برای خاطر خودتان هم که شده شش دانگ حواستان اینجا باشد که این مبحث خیلی مهم است و حتما در امتحان آخر ترم هم ازش سوال می آید.

در فصل قبل گفتیم بعد از برداشتن تجهیزات  مورد نیاز راهی یکی از شهرهای ارومیه و یا سلماس میشوید. اینکه چرا فقط این دو شهر و نه هیچ شهر دیگری را کسی نمیداند… از قدیم رسم بوده که برای فرار از دست حکومت مرکزی به این دو شهر میرفتند و الان هم چنین است.

به محض رسیدن به شهر به میدان اصلی شهر میروید و کوله تان را روی دوش می اندازید و دور میدان برای خودتان قدم میزنید. ده الی پانزده دقیقه که میگذرد  فردی با شلوار کردی و لهجه ی ترکی به شما نزدیک میشود و میپرسد که آیا میخواهید از مرز رد بشوید…؟ هول نشوید و فکر نکنید که آدم درست را پیدا کرده اید…اگر همه چیز به این سادگی بود که الان چهل میلیون نفر از مرز رد شده  بودند…! این آدم یا میخواهد سرتان را ببرد و یا میخواهد تحویل باندهای قاچاق اعضای بدن بدهد شما را…محلش نگذارید و به چرخیدن خود به دور میدان ادامه دهید…شخص دیگری این بار با شلوار ترکی و لهجه ی کردی جلو می آید و به سرعت زیر گوش تان چیزی زمزمه میکند…ایشان هم فروشنده ی عرق، ورق و فیلم سوپر هستند…محل نگذارید و به هیچ وجه چیزی از او نخرید…فراموش نکنید که شما هدف مهمتری دارید…پایتان به ترکیه برسد در هر دکانی هم عرق هست و هم ورق…فیلم سوپر را هم با سرعت دو مگا بایت بر ثانیه میتوانید دانلود کنید. به قدم زدن ادامه دهید. ساعتی بعد شخصی عضلانی با شلوار شش جیب و پیرهن استرچ به سراغتان می آید و از شما میپرسد که چه میخواهید…؟  این هم مواد فروش است… تشکر کرده و بگوئید منتظر کسی هستید…(دوستانی که اهل بخیه هستند میتوانند در این مرحله به اندازه ی چند نخود برای توی راه  خود دوا تهیه نمایند.)…حدود یک ساعت دیگر که قدم بزنید این بار نیروی انتظامی به سراغتان می آید و از شما مدارک شناسایی میخواهد و شروع به گشتن ساک و کوله تان میکند…اگر در مرحله ی قبل سور و ساتی برای خود ابتیاع کرده باشید الان حداقل باید چهار تراول پنجاه هزار تومانی  تقدیم کنید تا سفرتان در این مرحله به نقطه ی تلاقی و پایان نرسد. اگر هم مثل نگارنده پاک و بی آلایش باشید که نیاز نیست از چیزی بترسید…
بعد از رفتن مامورها همچنان به تاب خوردن دور میدان ادامه دهید…شخص بعدی که به شما مراجعه میکند «خانم بیار» است و به شما پیشنهادات اغوا کننده ای در حد نیکول کیدمن میدهد…یک وقت خر نشوید دنبالش راه بیفتید…در شهری به آن کوچکی چیزی تو مایه های  الهام چرخنده هم پیدا نمیشود چه برسد به نیکول کیدمن… چند روز آنجایتان را نگه دارید وقتی رسیدید آنکارا خودم آدرس میدهم بروید جای مطمئن و با قیمت مناسب.
(خدا شاهد است برای اینکه پناه پژوهی به دام شیادی نیفتد ناچارم چنین وعده های قوادانه ای بدهم!)

نزدیک غروب که دیگر رمقی برایتان باقی نمانده بود به نزدیک ترین قهوه خانه رفته و سفارش چای میدهید. همینطور که نشسته اید و چای میخورید در گوش بغل دستی بگوئید که دنبال آدمی میگردید که از مرز ردتان کند. اگر هنوز حرف از دهانتان خارج نشده گفت: «خیالت راحت باشد…خودم میبرمت.» دیگر جوابش را هم ندهید و به نفر بعدی مراجعه نمائید و همین را در گوش او هم بگوئید. معمولا از هر ده نفر که توی قهوه خانه نشسته اند نه نفر ادعا میکنند که میتوانند به راحتی از مرز ردتان کنند و اصلا کارشان همین است (اینها همان قاچاقچیان اعضای بدن، گردنه گیر ها، متجاوزین به عنف و یا در خوش بینانه ترین حالت قاچاقبرهای آماتوری هستند که تازه میخواهند راه و چاه را یاد بگیرند)…شما  آنقدر این کار را ادامه بدهید تا برسید به کسی که به شما بگوید: داداش اشتباه گرفتی!
خودش است…یک قاچاقبر واقعی و کار درست همیشه در برخورد اول میگوید داداش اشتباه گرفتی…او تا متقاعد نشود که شما طعمه نیستید، هویت خودش را اشکار نمیکند…این شما هستید که باید اطمینانش را جلب کنید…عکسهای بچه گی تان را نشانش بدهید… آلبوم عکس خانوادگی تان را در بیاورید و با هم ورق بزنید…برایش خاطره تعریف کنید…ازش بپرسید از چه رنگی بیشتر خوشش می آید؟ از چه غذایی؟ نمیدانم…هرجور بلدید به او نزدیک شوید و متقاعدش کنید که شما مامور نیستید و واقعا میخواهید از مرز رد بشوید. خلاصه انقدر فک بزنید که به شما آن جمله ی تاریخی را بگوید:
– من میرم بیرون تو هم با پنج شیش متر فاصله دنبالم بیا…!

این یعنی کار تمام است….تبریک میگویم…شما قاچاقبر خود را پیدا کرده اید.

News Link: iranwire.com

لینک گروهای فیسبوک وبلاگ پناهندگی: گروه اطلاع رسانی ، گروه پرسشهای پناهجویان

عضو پیج رسمی ما در فیس بوک شوید: facebook.com/Refugee.Seekers

  • لطفا از مطالب وبلاگ بدون استقاده از منبع در جایی استفاده نکنید.
  • برای لینک کردن، آدرس این پست را از آدرس بار بالای مرورگر کپی کرده و به کل مطلب لینک کنید، با این کار، بالا بودن فرهنگ خود را نمایان کنید.

پیامی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s