پناهندگی یونان از رویا تا واقعیت! بخش 1

هدف محمد که به سارتر علاقه دارد، این است که روزی در یک دانشگاه فرانسوی جامعه‌شناسی درس بدهد

هدف محمد که به سارتر علاقه دارد، این است که روزی در یک دانشگاه فرانسوی جامعه ‌شناسی درس بدهد

برای آنهایی که به‌دنبال پناهندگی هستند، یونان دروازه اروپاست. اما سیستم اعطای پناهندگی یونان بسیار به هم ریخته است. در یونان پای صحبت مردی نشستم که از یک سال پیش آواره شده است. او که در این مدت زندگی سختی داشته، و مدتی را هم در حبس بوده، از تجربه تلاش برای کسب پناهندگی در اروپا صحبت کرده است.

فراموش کردن محمد المهود آسان نبود. او را در خرابه‌های یک کارخانه در شهر پاتراس یونان دیدم. او در آنجا در کنار صدها مرد جوان مهاجر دیگر زندگی می‌کرد. لباس‌هایشان کثیف بود، و خیلی‌هایشان زخمی‌هایی بر تن داشتند که معلوم بود در اثر کتک خوردن یا در نتیجه فرار از آن ایجاد شده است.

برای دیدن ادامه مطلب بر روی Read the rest of this entry → کلیک کنید

آنها برای شستشو و آب خوردن از مخزنی که در آنجا موجود بود، استفاده می‌کردند. محمد فقط از یک نظر با بقیه فرق داشت: او در جیبش کتابی از ژان- پل سارتر داشت. وقتی سعی کردم او را به صحبت درباره شرایط زندگی در خرابه‌های کارخانه وادارم، او تلاش کرد راجع به نیچه با من حرف بزند.

این ماجرا به فوریه ۲۰۱۲ (بهمن ۱۳۹۰) برمی‌گردد. در آن زمان ماه‌ها بود که این مراکشی ۲۶ ساله در آن محل زندگی می‌کرد. وقتی کارخانه را ترک کردم، هیچ فکر نمی‌کردم که روزی دوباره یکی از ساکنان آن را ببینم.

اخیرا فردی روی فیسبوک درخواست دوستی برایم فرستاد و بلافاصله برایم این پیام را داد: «منم، محمد، همانی که به جامعه‌شناسی علاقمند بود.»

او که در فیسبوک با ترکیب دو زبان فرانسوی و انگلیسی حرف می‌زد، از داخل یک مرکز نگهداری مهاجران در کورینت (کورینتوس) با من تماس گرفته بود، و خبر مهمی برایم داشت: قرار بود به‌زودی آزاد شود. وقتی بار دیگر محمد را در ورودی کارخانه در پاتراس دیدم، حالش بهتر از قبل بنظر می‌رسید.

در دوران حبس حدود شش کیلو وزن کم کرده بود، اما وزن از دست رفته‌اش حالا داشت سر جایش برمی‌گشت. لباس‌های نو تری بر تن داشت، و کتاب دیگری از سارتر بنام «واژه‌ها» همراهش بود.

از یک سال پیش که برای آخرین بار دیده بودمش، اتفاقات زیادی افتاده بود. او می‌گوید: «وقتی آمدی و از ما فیلم گرفتی، شاید ۵۰۰-۴۰۰ نفر در آن کارخانه متروکه زندگی می‌کردند. ما در راه‌آب فاضلاب می‌خوابیدیم، چون پلیس هر روز دنبالمان می‌آمد. در راه‌آب فاضلاب پر از موش و مواد سمی بود.» اما زندگی ساکنان این کارخانه رهاشده خیلی زود تغییر کرد.

دو ماه بعد از اینکه از آنها فیلم گرفتم، طرفداران حزب دست راستی طلوع طلایی به کارخانه حمله کردند. نقطه آغاز ماجرا قتل یکی از اهالی محل بدست سه مرد افغان بود.

عده زیادی از معترضان راست‌گرای افراطی سکونت‌گاه مهاجران را محاصره کردند و سعی کردند به آن حمله کنند. در پی این اقدام، پلیس و معترضان بشدت با هم درگیر شدند.

محمد گفت: «آنها ما را کتک می‌زدند و اموالمان را دزدیدند. ما فکر می‌کردیم که اگر یکی از مهاجران به چنگشان بیفتد، او را خواهند کشت، چون آنها فاشیست هستند. عده آنها خیلی زیاد بود، و پلیس مجبور بود مانع ورودشان به کارخانه شود. گویی که مهاجر بودن ما به این معناست که هیچ ارزشی نداریم. اگر ۲۰ نفر سر یک نفر بریزند، چکار می‌شود کرد؟» از او پرسیدم آیا مهاجران می‌فهمند که چرا عده زیادی از یونانی‌ها از حضور آنها در کشورشان خشمگین هستند؟ او جواب داد: «دوستانم می‌ترسند. آنها نژاد پرستی را نمی‌پذیرند. مهاجران متوجه نمی‌شوند چه اتفاقی در حال افتادن است. یک مهاجر فقط به فکر رفتن است. کاری به طلوع طلایی و بقیه ندارد. فقط دنبال ترک این کشور است. به هیچ چیز دیگری اهمیت نمی‌دهد.»

دولت یونان که با رشد سریع گروه‌های راست افراطی روبروست، در اوت ۲۰۱۲ (مرداد ۱۳۹۱) به دستگیری مهاجرانی پرداخت که در خیابان‌های شهرهای مختلف یونان پرسه می‌زدند.

اکثریت دستگیرشدگان را مردان جوان تشکیل می‌دادند. در این عملیات که «زنیوس زئوس» (خدای مهمان‌نواز) نام داشت، پلیس بطور هماهنگ و گسترده‌ای مهاجران فاقد اوراق هویت معتبر را از سطح خیابان‌ها جمع کرد. من پیش از این شخصا شاهد چنین صحنه‌هایی بوده ام. اکتبر گذشته (مهر ماه ۱۳۹۱) مشغول فیلمبرداری از عملیات پلیس‌های لباس شخصی در محله آگیاس پاندلمونوس در آتن بودم. اما مأموران پلیس بعد از دیدن دوربین، از ما خواستند فیلمبرداری را متوقف کنیم. ولی این بار تصمیم گرفتم دنبال رد پای محمد بروم، و مجوز رسمی لازم برای همراه شدن با پلیس را در جریان عملیات زنیوس زئوس گرفتم. این عملیات در منطقه اومونیای آتن انجام می‌شد.

130326151005_greece_512x288_1_nocredit

تیمی متشکل از سه مأمور پلیس یونیفورم‌پوش به‌راه افتادند. یکی از آنها یک سگ پرجنب و جوش و وحشی همراه داشت. در حالی که سگ با وجود داشتن قلاده فولادی، سعی می‌کرد به رهگذران بی‌خبر از همه‌جا حمله کند، دو مأمور پلیس دیگر شروع کردند به متوقف کردن رهگذرها و بررسی اوراق هویت آنها.

من هیچگاه نتوانستم از آنها بپرسم که بر مبنای چه معیاری رهگذران را متوقف می‌کنند. اما بنظر می‌آمد که مهم‌ترین معیار، ظاهر خارجی آنها بود. سومین نفری که توسط اعضای تیم متوقف شد، مردی بود که «کارت صورتی» داشت. کارت صورتی یک گواهیست که به افرادی که جویای پناهندگی هستند داده می‌شود. اما این فرد تنها فتوکپی کارتش را همراه داشت. او را بازداشت، و بعد از حدود ۱۰ دقیقه سوار یک خودروی پلیس کردند. اگر او نتواند ثابت کند که درخواست پناهندگی داده است، ممکن است به یکی از مراکز نگهداری مهاجران فرستاده شود.

در ماه‌های گذشته این اتفاق برای ۷۷ هزار نفر افتاده، که ۴ هزار نفرشان به مراکز نگهداری مهاجران فرستاده شده اند. محمد هم یکی از آنها بود.

پلیس در اکتبر ۲۰۱۲ (مهر ماه ۱۳۹۱) به خانه‌ای که او به‌همراه چند نفر دیگر در آن زندگی می‌کرد، حمله کرد. او می‌گوید: «آنها ساعت ۵ صبح مرا با خود بردند. وقتی خواب هستید در گروه‌های ۳۰-۲۰ نفره وارد می‌شوند. وقتی این همه مأمور پلیس وارد خانه می‌شوند، آدم می‌ترسد. من هیچوقت ۳۰ مأمور پلیس یکجا ندیده بودم. برای ۳ یا ۵ مهاجر، ۳۰ مأمور آمده بودند. آنها شما را برای اجرای عدالت با خود نمی‌برند. بعد از اینکه به پاسگاه پلیس برده می‌شوید، در ساختمان دادگاه فقط پرونده شما را حاضر می‌کنند، و بعد مستقیما به اردوگاه فرستاده می‌شوید. هیچ عدالتی در کار نیست. یکسره به اردوگاه می‌روید.»

از او پرسیدم: «یعنی هیچ جلسه دادرسی برگزار نمی‌شود؟» او جواب داد: «عدالتی در کار نیست. من که هیچ چیز نفهمیدم. از پاسگاه پلیس به اردوگاه برده شدم. چرا؟» او را به مرکز نگهداری مهاجران در شهر کورینت بردند. این مرکز یک اردوگاه قدیمی ارتش، و یکی از شش مرکزیست که برای اجرای برنامه نگهداری از مهاجران افتتاح شده است.

روایت محمد از اوضاع با گزارش‌های ناظران بین‌المللی همخوانی دارد: «متأسفانه در آنجا شرایط خیلی بد بود. کیفیت غذا اصلا خوب نبود، پتو به اندازه کافی وجود نداشت، و آب موجود برای دوش گرفتن بسیار سرد بود. ما برای دسترسی به آب گرم اعتصاب غذا کردیم. فقط می‌خواستیم بتوانیم دوش بگیریم. من مجبور شدم دو ماه دوش نگیرم. آنها ذهن ما را بازی می‌دادند تا مجبور به ترک کشور شویم. نمی‌دانم. بنظرم می‌آید آنها با ذهن ما بازی می‌کردند.»

اعتصاب غذای آنها در روز ۱۸ نوامبر ۲۰۱۲ (۲۸ آبان ۱۳۹۱) به خشونت کشیده شد. بعد از اینکه پلیس به سلول‌های مهاجران گاز اشک‌آور شلیک کرد، و برخی از آنان ملحفه‌شان را آتش زدند، پلیس ۲۴ مهاجر را بازداشت کرد.

دست‌کم سه مهاجر هم مجروح شدند: «ما اعتصاب غذا کرده بودیم. وقتی مراکشی، الجزایری، افغان یا پاکستانی هستید، و در میانتان چند نفر خبرچین پلیس هستند، به‌سختی می‌شود اعتصابی سازمان داد. اما ما این کار را کردیم. نهایتا بعد از اینکه ما را کتک زدند، اعتصاب تمام شد. آنها نگذاشتند اعتصابمان را ادامه دهیم.»

بی بی سی خواستار فیلمبرداری از داخل اردوگاه کورینت شد. دولت یونان گفت که تابحال به هیچ خبرنگاری اجازه فیلمبرداری از داخل اردوگاه داده نشده است. ما در عوض از اطراف اردوگاه فیلم گرفتیم، و اول از همه از علامت «فیلمبرداری ممنوع» تصویر برداشتیم. وقتی مأموران موتورسوار پلیس در منطقه دنبالمان آمدند، مجبور شدیم فیلمبرداری را متوقف کنیم. در داخل اردوگاه‌ها مهاجران به امکانات لازم برای تهیه درخواست پناهندگی دسترسی ندارند.

اما محمد در این میان جان بدر برده است. او با شبکه کارکنان سازمان‌های غیردولتی تماس گرفت و به‌عنوان مترجم در کارخانه متروکه کار کرد. به این ترتیب بود که یک وکیل پذیرفت بطور داوطلبانه وارد اردوگاه شود و درخواست پناهندگی او را ارائه کند. بعد از سه ماه به او اجازه داده شد تا اردوگاه را ترک کند. او حالا از نظر حقوقی جویای پناهندگیست، هر چند که ممکن است تا سال‌ها بعد به درخواستش رسیدگی نشود.

اخیرا به پاتراس برگشتم و با راهنمایی محمد به کارخانه رهاشده سری زدم. خیلی زود متوجه شدم که هنوز هم عده‌ای در آنجا زندگی می‌کنند. البته ترکیب ساکنان آن عوض شده بود، و این بار بیشتر نپالی، سوری، سودانی‌های دارفور و شمار کمی الجزایری بودند.

با مردی آشنا شدم که می‌گفت از برزیل آمده است. او با حرکات دست ادای شلیک با مسلسل را در آورد و به من فهماند که برای فرار از درگیری‌های گانگستری به آنجا آمده است. او پرتغالی را به خوبی حرف می‌زد، ولی عربی هم بلد بود. مترجم من گفت که او اصلیت الجزایری دارد. از او پرسیدم که مقصدش کجاست؟ او جواب داد: «گلاسگو.» پرسیدم: «چرا؟» گفت: «دنبال یک زندگی بهتر.» پرسیدم: «طرفداری سلتیک هستی یا گلاسگو رنجرز؟» جواب داد: «چلسی.»120806112000_greece-immigrants-304

از یک پلکان بتونی بدون نرده بالا رفتیم و به اسکلت بتونی خالی یک ساختمان رسیدیم. شبیه صحنه یکی از جنگ‌های مدرن بود: دیوارهای فروریخته، کیسه خواب‌های خونی، و زباله و بقایای زندگی بر روی زمین. در داخل ساختمان کسانی زندگی می‌کنند که جنگ واقعی را به چشم دیده اند. یکی از آنها می‌گوید اهل شهر حلب در سوریه است. آنچه از لباس او و دوستانش بر تنشان باقی مانده، با وجود هشت ماه آوارگی، از لباس بقیه بهتر است. آنها برای رسیدن به اینجا سه هزار یورو پرداخته اند. ۲۰۰ متر آنطرف‌تر، از میان سوراخی که در یک دیوار خرابه ایجاد شده، بندرگاه پاتراس دیده می‌شود. مردانی که آنجا هستند با بهت و حیرت ساعت دقیق حرکت کشتی‌ها، ایستگاه‌های بین راه، زمان توقف در هر ایستگاه، و نام کشتی‌ها را زمزمه می‌کنند. همه را از حفظ می‌دانند.

پلیس یونان مرتب به آنها حمله می‌کند و آنها مجبور می‌شوند به داخل راه‌آب فاضلاب و کانال‌های زیرزمینی بخزند، و به همین علت هم می‌خواهند از یونان بروند. اما مقصدشان کجاست؟

برای مطالعه پناهندگی یونان از رویا تا واقعیت! بخش 2 اینجا کبیک کنید.

source: www.bbc.co.uk

  • لطفا از مطالب وبلاگ بدون استقاده از منبع در جایی استفاده نکنید.
  • برای لینک کردن آدرس این پست را از آدرس بار بالای مرورگر کپی کرده و به کل مطلب لینک کنید، با این کار ، بالا بودن فرهنگ خود را نمایان کنید.
Advertisements

پیامی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s